January 16, 2010
April 4, 2006
تگرگ
در خيابانی راه می روی.
سرت را بالا گرفته ای.
درختان لخت را نگاه می کنی.
شاخه های بی شکوفه.
آسمان را، که حالش مثل بهار است.
آبی...
خورشِد را که نگاه می کنی،
چشمانت می سوزد
ديگر هيچ نمی بينی.
چرخی می زنی
و زير تگرگ خيس می شوی.
March 26, 2006
عيدتان مبارک
سلام
دوست دارم اول عيد را به همه تبريک بگويم، حتی به سپی که لحظه ی سال تحويل به يادش بودم و او اين زحمت را به خود نداد که تلفن را جواب دهد و به ندا که به ديدن دوست قديمی اش نيامد و حتی به تو که وقتی ديدمت يک تکه پوست و استخوان بودی که غرورت شکسته بود. به چشمانت که نگاه می کردم درد و تنهايی با هم دردودل می کردند. با من هم دردودل می کردی. در غمی که سالهاست با خود می کشی غرق شده بودی چون جرات نداشتی، هنوز هم نداری. يادت هست؟ خودت را به موشمردگی زده بودی. من خوب یادم می آيد که دستانت را به من دادی و از روی زمين بلند شدی و حالا نشانی از زخم هايت به چشم نمی خورد. حالا جان گرفتی، مغرور شدی. دلم برايت می سوزد.
عيد تو هم مبارک.تو که می دانم تنهايی. دلت شکسته، ولی امسال بايد از نو شروع کنيم.
هميشه لازم است که آدم بداند کی يک مرحله از زندگی اش تمام شده. اگر بعد با سرسختی به آن چنگ بيندازد، لذت و معنای بقيه ی مراحل زندگی اش را از دست می دهد.
October 6, 2005
August 7, 2005
به خاطر دخترانت زنده بمان
برتولت برشت نويسنده آلمانی می گويد: «آنکه حقیقت را نمی داند و کتمان می کند بی شعور است، ---------------------------------------------------------------------------------------------
اما آنکه حقیقت را می داند و آن را دروغ می خواند، تبهکار است!»
هميشه معيار بر مدار صفر می چرخد
جايی که سوسک سخن می گويد
چرا توقف کنم؟
(فروغ فرخزاد)
---------------------------------------------------------------------------------------------
آقای اکبر گنجی متن نامه ات را امضا می کنم چون حق می گويی. اين ها که حکومت می کنند، يا نه، جنايت می کنند، ايرانی نيستند. هرچه هستند انسان نيستند.
خودم را جای رضوانه ات می بينم. من هم هميشه نگران بودم. من هم بارها سايه ی مرگ را روی زندگی مان ديده ام. ايرانم را دوست دارم. دوست دارم در خانه ام زندگی کنم، درس بخوانم، بزرگ شوم. چرا اين حق را از من گرفته اند؟ دوستت دارم مثل پدرم، چون حق می گوييد. عرب ها سال ها پيش همه چيز ما را ويران کردند، اين ويرانی دوباره و دوباره تکرار می شود.
به خاطر دخترانت زنده بمان. ما به وجودت احتياج داريم. هنوز خيلی چيزها بايد بياموزيم. کمک مان کن.
---------------------------------------------------------------------------------------------
تا شقايق هست زندگی بايد کرد
دلم می خواهد اکبر گنجی زنده بماند.
May 19, 2005
باز هم به عکسم نگاه کن
دوست دارم ساعت ها باهات صحبت کنم. من همان مهرگان کوچولو هستم که دقايقی طولانی خيره نگاهش کردی. همان مهرگانی که حضورش تو را از خيلی چيزها محروم کرد. گريان رفتی و ديگر نيامدی. يادت هست؟
حالا بزرگ شدم ولی همان مهرگانم. حالا می توانم احساساتت را درک کنم. من هيچ چيز از اين دنيا نمی دانم. ولی پا به دنيا گذاشته ام. دوباره متولد شده ام. همه جا برايم غريب است. فقط می دانم چيزی هست به نام عشق. عشقی که با وجودش عاشقانه گريه می کنم. تو می دانی من چه می گويم، تو خوب می فهمی، و حالا می دانم که چقدر دوستت دارم. می خواهم قوی باشم. مثل تو.
می دانی خيلی سخت است وقتی کسی را دوست داری و بايد بگويی خداحافظ.
